loading...

روزنوشته‌های مهسا

بازدید : 15
پنجشنبه 24 بهمن 1403 زمان : 17:56
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

روزنوشته‌های مهسا

سالهاست که در حوزه سوشال مدیا و محتوا فعالم و همیشه با حلقه‌ی دوپامین، اعتیاد به دوپامین و instant gratification آشنایی داشتم، حتی برای استراتژی‌هایی که داشتم، روشون حساب میکردم. اما نمیدونستم انقدر راحت میتونن به زندگی آدم چیره بشن و زندگی رو ازت بقاپن.

درگیر حلقه‌ی معیوب دوپامین شدم و این موضوع درس خوندن رو برام به شدت سخت میکنه. چطور؟ بذار برات بگم.

در سه سال اخیر، شغل و میزان درآمد من به شکل مستقیمی‌با لایک و ویو و رشد پیج کاریم در ارتباط بود و این پیج کاری زمان زیادی از روز من رو به خودش اختصاص میداد: تعیین استراتژی محتوا - که صادقانه اغلب مواقع زیاد براش وقت نمیذاشتم، تولید محتوا، آپلود و پروموت کردن محتوا، جواب دادن به پیام‌ها و نظرها... همه این‌ها بخش زیادی از زمان روزانه من رو به خودشون اختصاص میدادن و چون ساعات کاری روزانه مشخصی نداشتم، برام سخت بود تایم مشخصی رو بهشون اختصاص بدم.

البته صادقانه بخوام بگم، هیچ وقت هم به خودم سخت نگرفتم که فقط زمان مشخصی رو در روز به سرکشی و مدیریت پیج کاریم اختصاص بدم چون هیچ وقت فکر نمیکردم انقدر بتونم تحت تاثیر باشم. نتیجه؟

اعتیاد به instant gratificatio. اعتیاد به دوزهای ریز و مرتب دوپامین. نتیجه ثانویه؟

سخت شدن انجام دادن کار عمیق و طولانی. چطور این رو فهمیدم؟

این که دیدم نمیتونم درس بخونم و این برای منی که همیشه یکی از بزرگترین لذت‌های زندگیم یادگیری بوده، چیز عجیبیه. پس فهمیدم یه جای کار میلنگه. به این فکر افتادم که شاید باز دارم اهمال کاری میکنم. اما من همیشه اهمال کاری میکردم و باز هم با وجود اهمال کاری میتونستم کارهامو به نتیجه برسونم، میتونستم درسهام رو بخونم. پس با خودم فکر کردم حتما اثر استرس مضاعف ناشی از مهاجرته. اما بازهم دقیقا در دوره کارشناسی در روزهای پر استرس هم نسبتا خوب عمل کرده بودم. نه فقط دوران کارشناسی، آزمون تورگایدی، آزمون فنی حرفه‌‌‌ای و آزمون ایلتس هم همینطور.

خصوصا آزمون تورگایدی رو یادم هست و از مرورش هر بار به خودم افتخار میکنم و لذت میبرم. اینکه چطور 26 کتاب رو در کمتر از یک ماه نه تنها خوندم، بلکه کامل حفظشون کردم و در شهر محل سکونتم به تنها تورلیدری تبدیل شدم که تمام درس‌ها رو در اولین دوره آزمون قبول شده و کارش به مرحله دوم و سوم نرسیده.

یا حتی آزمون ایلتس. آخرین باری که قبل از آزمون ایلتس زبان خونده بودم، برمیگرده به 25 سالگی و این یعنی 6 تا 7 سال گذشته. به این فکر میکنم که چطور در یک بازه 44 روزه تونستم خودم رو برای آیلتس آماده کنم و حتی در یکی از مهارت‌ها نمره کامل بگیرم و با نمره نهایی 7.5 کار رو تموم کنم، کمی‌خیالم از خودم راحت میشه و میفهمم از یک سال پیش که آزمون ایلتس دادم تا به امروز، اتفاق جدیدی افتاده.

بله، در روزهای منتهی به مهاجرت تمام وجود من استرس خالص بود. من نمیدونستم حالا که به نظر میرسه تمام کارها داره طبق برنامه میره جلو و با احتمال بالا ویزا میشم، آیا اصلا تصمیم درستی گرفتم یا نه؟ من در نقطه اوج کارم بودم و در همون ایران ماهانه حدود 500 یورو درآمد داشتم. دل کندن از موفقیت و شروع کردن از صفر برام خیلی سخت بود، گاهی حتی ناممکن به نظر میرسید. یادم هست حتی زمانی که ویزام اومده بود و بلیطم رو هم خریده بودم اما هنوز داشتم کار میکردم، تصمیم گرفتم نرم و تا مرحله‌ی کنسل کردن بلیط هم رفتم. اما بلیط رو کنسل نکردم چون به خودم قول دادم اگر روزی پشیمون بشم، حتما برمیگردم و دوباره به همون نقطه اوج میرسونم خودم رو. و تمام این پروسه و افکار، تنها بخش کوچکی از تمام استرس‌ها و افکار ضد و نقیضی بود که داشتم. و جواب من به تمام این افکار و استرس‌ها چی بود؟

غرق شدن در اینستاگرام به بهانه کار. ساعت‌ها و ساعت‌ها در اینستاگرام میچرخیدم، حتی زمانی که سر کار بودم کافی بود فقط یک دقیقه تایم آزاد پیدا کنم تا گوشی رو بگیرم دستم و دوباره اینستاگرام رو باز کنم و با چک کردن اینستاگرام همه صداهای مغزم رو خاموش کنم.

آیا کار درستی کردم؟ حقیقت اینه که من توی اون بازه اصلا نمیدونستم دارم چیکار میکنم و الان نمیتونم خودم رو شماتت کنم.

الان فقط از اینکه تونستم این مسئله رو ریشه یابی کنم خوشحالم. آیا به همین قانع میشم؟ نه، قطعا نه.

اینستاگرام رو از روی گوشیم پاک کردم و هر ازگاهی اگر حرفی برای گفتن داشته باشم نصبش میکنم، استوریم رو میذارم و بعدش باز هم پاکش میکنم.

علاوه بر این، در مورد اعتیاد به دوپامین مطالعه میکنم و از روشهای پیشنهاد شده برای اصلاح این حلقه‌ی معیوب کمک میگیرم.

هنوزم موقعی که دارم درس میخونم پرش فکر دارم و کسل میشم. اما میدونم موقتیه و این هم اصلاح میشه. مطمئنم اگر روتین جدیدم رو پیدا کنم خیلی خیلی حالم بهتر میشه. به هر حال همه چیز با سرعت زیادی در دنیای من تغییر کرده و هنوز هم این تغییرات ادامه داره و این پیدا کردن روتین رو برام کمی‌سخت میکنه، اما میدونم که این دوره هم میگذره...

بازدید : 16
پنجشنبه 24 بهمن 1403 زمان : 17:56
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

روزنوشته‌های مهسا

دیشب لپ تاپم رو روشن کردم، بلاگ رو باز کردم که شروع کنم باز هم بنویسم، اما متوجه شدم کیبورد لپ تاپ جدید حروف فارسی رو نداره. تصمیم گرفتم از حافظه ام کمک بگیرم که خیلی زود متوجه شدم جای خیلی از حروف روی این کیبورد با چیزی که از لپ تاپ قبلیم یادم میاد بسیار متفاوته و باید برچسب بچسبونم. برام عجیب بود که چطور در چهار ماه گذشته متوجه این موضوع نشده بودم؟ به این فکر کردم که من به حروف فارسی روی این لپ تاپ نیاز نداشتم و این هم برام عجیب بود. نشستم برچسب رو چسبوندم و دیگه برای اینکه بخوام بیام اینجا و بنویسم، خیلی دیر شده بود.

چهار ماهه که نیازهام عوض شدن. چهار ماهه که دنیام به طور کلی عوض شده. چهار ماهه که به کشور جدید و دنیای جدیدی پا گذاشتم. همیشه میدونستم مهاجرت قرار چالش برانگیز باشه، همیشه سعی کرده بودم که مهاجرت رو برای خودم ایده‌آل سازی نکنم، خیلی زیاد سعی کرده بودم با خودم مرور کنم که شروع مهاجرت فقط به معنی جدید شدن چالش‌های زندگیه، سعی کرده بودم مهاجرت رو برای خودم واقع‌گرایانه تصویر کنم و مقصد رو بهشت تصور نکنم. درست، همه اینها درست.

اما با وجود همه این‌ها، من هنوز نمیدونستم این چالش‌ها قراره چی باشه و این برای منی که همیشه ابزارهای کمی‌برای مقابله با چالش‌های زندگی داشتم، همه چیز رو خیلی خیلی سخت تر میکنه.

دیشب میدونستم که آخرین فرصت برای استفاده از نوشتن به عنوان شیر تخلیه ایمن رو با چسبوندن برچسب‌ها از دست دادم؛ آخر شب دچار فروپاشی شدم و قبل از اینکه بتونم تلاش کنم خودم رو بخوابونم، گریه تصمیم گرفت مسیر تخلیه ایمن رو سد کنه و خودش صحنه رو به دست بگیره. دیشب منفجر شدم.

دیشب به خودم شک کردم، مثل تمام وقت‌های دیگه‌‌‌ای که به خودم شک کرده بودم؟ نه. بدتر. خیلی خیلی بدتر. دیشب تنها ترین و دوست نداشتنی ترین آدم دنیا، من بودم. حس میکردم هیچ چیزی در تمام زندگیم یاد نگرفتم، حس میکردم هیچ وقت نتونستم از پس هیچ چیز به تنهایی بر بیام،فکر میکردم حتما زندگی کردن رو بلد نیستم که این همه دچار چالش میشم و هیچ وقت بلد نیستم چالش‌ها رو حل کنم. دلم پر بود از گلایه: از خودم که چرا هیچ چیز رو هیچ وقت یاد نگرفتم، از زندگی که چرا هیچ وقت عادلانه نبوده، از دنیا که چرا هیچ وقت روی خوش بهم نشون نداده، و باز از خودم، که چطور بدون اینکه متوجه بشم انقدر منزوی و تنها شدم؟

چطور شد که من هیچ دوستی ندارم که اینجور مواقع بدون اینکه احساس کنم تقاضای زیادی دارم، بتونم باهاش صحبت کنم؟ هیچ کس؟ واقعا؟ در 33 سالگی هیچ کس رو ندارم که بتونم بهش پیامی‌بدوم و بگم حالم بده و مطمئن باشم حال بد من براش مهم تر از حرکات روده‌اش هست؟ چطور و چرا به این نقطه رسیدم؟

من همیشه تلاش کردم دوست خوبی باشم. چرا هیچ وقت هیچ کس تلاش نکرده دوست خوب من باشه؟ آیا واقعا من خودم این اجازه رو ندادم؟ یا اینکه بودن در کنار من به عنوان یک دوست برای کسی این درجه از اهمیت و ارزش رو نداشته؟

در هر حال، به نظر میرسه که باید این موضوع رو به عنوان یک حقیقت دردناک دیگه پذیرفت. اولین حقیقت دردناک 33 سالگی. این رو از همون روز تولدم فهمیدم: اینکه هفته گذشته تولد 33 سالگیم بود و با وجود اینکه آدم‌های اطرافم میدونستن که تولدمه، هیچ کس هیچ تلاشی نکرد که روز تولدم رو کنارم باشه. به وضوح در برابر پذیرفتنش مقاومت میکردم. اما امروز پذیرفتمش.

همیشه میدونستم در مدیریت روابط اجتماعی خیلی مهارت ندارم، اما انتظار این حجم از احساس تنهایی رو هم نداشتم.

اینکه حس کنم حتی خواهر و حتی پارتنرم حقیقتا به حال روحیم اهمیتی نمیدن و شاید همین دو نفر هم حرکات روده‌ شون براشون مهمتر از حال بد منه، پذیرفتنش اصلا راحت نیست.

خیلی دوست داشتم که بتونم بگم خب، مهم نیست. اما واقعا این مسئله برام مهم و آزار دهنده هست. پذیرفتنش باید سخت و زمان بر باشه. اما چاره‌‌‌ای جز پذیرفتنش ندارم.

بازدید : 15
پنجشنبه 24 بهمن 1403 زمان : 17:56
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

روزنوشته‌های مهسا

توی همه کتابهایی که در مورد تروما و درمان روان خوندم، یک بخش مشترک وجود داشت که میگقت وقتی شما رفتارتون رو به هدف پیشگیری از آسیب‌های جدید تغییر میدین، آدم‌های اطراف شما سعی میکنن شما رو به همون روتین قبلی برگردونن چون نمیتونن این شخصیت جدید رو از شما بپذیرن.

من قبلا این رو در یک سطح دیده بودم و فکر میکردم که اوکی، درمان انجام شده و من تونستم مقاومتشون رو از سر بگذرونم.

اما این روزها باز هم شاهد تلاش آدمهای نزدیکم برای برگردوندن مهسای بیش از حد منعطف قبلی هستم و حدسم اینه که ظاهرا به صورت ناخودآگاه باز هم دارم تغییر میکنم و این تغیر اصلا به مذاق اطرافیانم خوش نیومده.

حقیقتا این روزها در برابر هیچ بی احترامی‌منفعل نیستم، از کوچکترین پرخاش و تحقیری بی تفاوت نمیگذرم و در صورتی که تذکرم برای تغییر رفتار نشنیده گرفته بشه، فاصله میگیرم. نتیجه ش چی شده؟ اینکه شاهد پرخاش‌ها و مقاومت‌های عجیبی هستم. واکنش من چیه؟ خیلی با صبوری و آرامش حرف و خواسته ام رو مطرح میکنم. اگر حرفهام نشنیده گرفته بشه، مکالمه رو تموم میکنم و اجازه نمیدم اعصابم الکی خورد بشه.

رابطه سه ساله م داره تموم میشه و درسته که این موضوع ناراحتم میکنه، اما باهاش کنار اومدم. جایی که خواسته‌هام شنیده نمیشه چرا باید بمونم؟

سخته؟ قطعا سخته. یک قدرت درونی زیادی رو میطلبه ادامه دادن این مقاومت، اما دارم از پسش بر میام و با وجود تمام غمی‌که روی دلم نشسته، خوشحالم. میدونم قرار نیست تغییرات خیلی بزرگی رو ایجاد کنه این رویه جدیدم، اما وقتی میبینم چقد به بی احترامی‌هایی که قبلا اصلا برام مهم نبود حساس شدم، مطمئن میشم که دارم کار درستی رو انجام میدم.

بازدید : 488
سه شنبه 5 خرداد 1399 زمان : 15:22
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

روزنوشته‌های مهسا

دارم می‌بینم. دارم حقایقی رو می‌بینم که پیش از این هیچ‌وقت به چشمم نیومده بود. دارم می‌بینم که چطور خودم رو خرج می‌کنم: خرج آدم‌ها و خرج اتفاقات و وظایف- بدون اینکه انتظاری داشته باشم.

دارم می‌بینم که به آدم‌های زندگیم وزن زیادی میدم: گاهی چنان وزنی بهشون می‌دم که دبگه خودم مرکز ثقل زندگیم نیستم. من دارم این‌ها رو الان می‌بینم.

از سال‌ها پیش همیشه تلاش کردم که وقتی وارد بحرانی میشم، بدون دستاورد ترکش نکنم: همیشه چیزی برای یادگرفتن وجود داره. این روزهای بحرانی زندگی هم برای من پر از دستاورد شده و من حالم بد میشه از اینکه فکر کنم اگر تو با من این‌کار رو نکرده بودی ممکن بود هیچ‌وقت این‌ها رو نبینم.

اما من دارم می‌بینم.

همین کافیه.

بازدید : 1208
شنبه 2 خرداد 1399 زمان : 19:23
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

روزنوشته‌های مهسا

داشتم برای خانواده خاطره‌ای را که از حدود چهارسالگی به یاد دارم تعریف می‌کردم و می‌خندیدیم که وضوح خاطره‌ای که بازگویی‌اش می‌کردم من را به فکر وا‌داشت. کمی‌بیشتر که در خاطره‌ام غرق شدم، فهمیدم آنچه که باعث شده این خاطره در ذهن من ماندگار شود، توالی احساستی است که به خاطر سپرده‌ام. دلیل اینکه چرا از میان آن حجم عظیم از خاطرات کودکی، این بخش از احساسات را به این وضوح به یاد می‌آورم را نمی‌دانم اما می‌دانم اگر این توالی احساسات به یادم نمی‌ماند، ممکن بود تصویری گنگ‌تر از این خاطره در ذهن داشته باشم.

مسلما در آن لحظات تلخ و شیرین کودکی، نمی‌دانستم چه احساساتی را تجربه می‌کنم. نمی‌توانستم بر روی احساساتم اسمی‌بگذارم. اما اثر آن احساسات هنوز با من است: به ساده ترین شکل ممکن... به شکل یک خاطره.

این روزها هم نمی‌دانم دقیقا چه احساساتی را تجربه می‌کنم. اما می‌دانم این روزها را هیچ وقت فراموش نخواهم کرد و اثرشان قرار است که بماند با من.

بازدید : 478
شنبه 2 خرداد 1399 زمان : 19:23
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

روزنوشته‌های مهسا

من وقتی مطمئن می‌شوم کسی را دوست دارم که حس کنم امانتی دستش دارم: یک امانتی بسیار ارزشمند و بسیار حساس و شکننده. تا زمانی که امانتی دست کسی دارم، برای دیدنش لحظه شماری می‌کنم، بودنش را جشن می‌گیرم، برای شاد بودنش تلاش می‌کنم و به او می‌فهمانم که حضورش را مهم می‌دانم.

آدم‌های کمی‌هستند که احساس می‌کنم امانتی نزد آن‌ها دارم.

یکی از آن‌ها را بیشتر از بیست سال است که می‌شناسم و وقتی برای اولین بار از هم دور شدیم، فهمیدم که حضور این دختر چشم دکمه‌ای چقدر برایم ارزشمند است.

آدم‌هایی هم هستند که به زور امانتی‌شان را از من گرفته‌اند و امانتی من را پس داده‌اند و پای‌شان را از زندگیم بیرون کشیده‌اند. وجه مشترک همه این دسته از آدم‌ها این است که راز مهمی‌را به من گفته‌اند و بعد از مدتی فاصله گرفته‌اند. من رازشان را شنیده‌ و پذیرفته بودم و برای من تفاوتی با قبل از شنیدن رازشان نداشتند. پس حدس می‌زنم خودشان با اینکه من رازشان را بدانم راحت نبوده‌اند.

اما تو،

من بزرگ‌ترین و مهم‌ترین امانتی‌ام را دست تو داده بودم. اما راستش را بخواهی، قصد ندارم هیچ وقت پسش بگیرم. قصد دارم رهایش کنم. قصد دارم فراموش کنم اهمیت آنچه را که برای همیشه با خودت بردی. نه...شاید بهتر است بگویم که شاید هیچ وقت فراموش نکنم چه چیز را با خودت بردی، اما علاقه‌ای ندارم بگذارم جای خالی‌اش، اذیتم کند. اینطور بهتر است.

برچسب ها
بازدید : 784
شنبه 2 خرداد 1399 زمان : 19:23
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

روزنوشته‌های مهسا

سه ساعت و نیم از ظهر گذشته که از خانه خارج می‌شوم. تصمیم می‌گیرم از محوطه پشت مجتمع مسیرم را شروع کنم. مسیری که انتخاب کرده‌ام به سه قسمت مساوی تقسیم می‌شود. قسمت اول مسیر از پشت مجتمع تا میدان شهرک ادامه دارد و منظره زیبایی از کوهی دارد که شهر را در دامن خود گرفته است. ساعت سه و نیم بعد از ظهر است و هوا آنقدر گرم نیست که نتوانم پیاده‌روی کنم. تصمیم می‌گیرم کل مسیر را پیاده بروم و از زیبایی‌های بهار لذت ببرم.

کوه‌مان، هنوز سبز است- هرچند که ده روز قبل بسیار سبز بود. اما امروز، هنوز سبز است. آسمان آبی است و هوا بسیار پاک است. ابرهای گرد و متراکم پنبه‌ای، می‌آیند و می‌روند و گاهی نقابی برای آفتاب می‌سازند و به او اجازه می‌دهند از روزنه‌هایشان، هنرنمایی کند و پرتوهای طلایی رنگش را اینجا و آنجا متمرکز کند و منظره‌ای جادویی خلق کند.

باد برمی‌خیزد و گیاهان خودروی بهاری در بار می‌رقصند. بابونه‌های کوتاه و شقایق‌های بلند، خودشان را به دست باد می‌سپارند. دور تا دورم پر است از شقایق‌های که در باد می‌زقصند: هرکجا را که خاکش زیر پای انسان کوبیده نشده به نام خود زده‌اند. انبوه گیاهان خودروی بهاری شقایق‌ها را همراهی می‌کنند.

چشم‌هایم را می‌بندم و نسیم را حس می‌کنم.

احساس می‌کنم به دنیای میازاکی پا گذاشته‌ام. تصمیم می‌گیرم تا انتهای مسیر در این دنیا باقی بمانم و تلاش کنم تصور کنم که تصاویری که می‌بینم اگر به دنیای میازاکی و به خصوص به انیمیشن The Wind Is Rising را میافتند، چگونه تصویر می‌شدند. مسیر امروز، همان مسیر همیشگی است، اما زیباتر و جان‌دار تر از همیشه است.

تصمیم می‌گیرم این لحظات را ثبت کنم.

در دومین بخش مسیر، ابرها حواسم را به خودشان پرت می‌کنند. همین‌طور که به آمدن ابرها و تغییر شکل‌شان نگاه می‌کنم، لبخند می‌زنم. در دلم می‌گویم، به خدا اطمینان کن. مگر انتخاب نکردی باور کنی که وجود دارد؟ اگر واقعا می‌خواهی وجود داشته باشد، باید چیزهای بیشتری را به او واگذار کنی، خصوصا چیزهایی که در کنترل تو نیست.

تمام آنچه که در کنترل تو هست، تو هستی- آن هم نه همه‌ی تو بلکه بخشی از افکار و عادات تو. بر روی همان‌ها متمرکز شو. فعلا بر روی همان‌ها متمرکز شو و باقی را- هرچه که هست- به او واگذار کن.

از میدان دوم شهرک میگذرم.

خرسند از افکاری که در دقایق پیش داشتم، تصمیم می‌گیرم به شکل‌های دیگر حیات توجه بیشتری داشته باشم.

بازدید : 700
چهارشنبه 30 ارديبهشت 1399 زمان : 23:23
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

روزنوشته‌های مهسا

دردهای زیادی روی شونه‌هام سنگینی میکنه

میدونم باید رهاشون کنم. میدونم.

اما نمیدونم بعدش چی میشه. خنده داره، ما چقدر به درد عادت میکنیم.

یه جایی خوندم زندگی شاد، شجاعت میخواد. راست میگه.

برچسب ها
بازدید : 570
دوشنبه 28 ارديبهشت 1399 زمان : 3:24
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

بازدید : 648
دوشنبه 28 ارديبهشت 1399 زمان : 3:24
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

روزنوشته‌های مهسا

از ساعت پنج دقیقه بعد از نیمه شب مدام تلاش می‌کنم خودم رو به پای کیبورد برسونم و بنویسم و حقیقتا دلیلی و موضوعی برای نوشتن پیدا نمی‌کنم. اما خیلی اتفاقی به قطعه شاهکار کارل ارف می‌رسم و شروع می‌کنم به شنیدنش. دلم پر از شجاعت می‌شه وقتی که این قطعه رو می‌شنوم.
روی زمین و به پشت دراز می‌کشم و در اثر شنیدن این قطعه به خودم میام: ظاهرا هیچ رویایی ندارم.

ظاهرا نمی‌تونم یک زندگی رویایی رو تصور کنم.

اما نه.

من می‌دونم این یه بازیه. این بازی روان آسیب دیده و رنجیده منه. شاید هم این بازی ژن‌های منه که در اثر بقای دو و نیم میلیون ساله‌ی خودشون و برای بقای بیشتر یاد گرفتن. من حدس می‌زنم هنوز رویاهای بزرگ و زیبایی داشته باشم که فقط دارم نادیده‌شون می‌گیرم.

باید دوباره با شجاعت به رویاهام فکر کنم. باید دوباره رویا بسازم. باید بیشتر به موسیقی کلاسیک پناه ببرم. باید بیشتر از فلسفه بخونم. بذارید از برخورد امروزم با فلسفه بگم:

امروز داشتم توی تلگرام می‌چرخیدم، در یکی از متن‌هایی که داشتم می‌خوندم کلمه فلسفه رو دیدم. دیدن کلمه فلسفه کافی بود تا گوشی رو لاک کنم و از جام بلند شم و به کارهای مهم‌ترم برسم.

فلسفه، به لذت جدیدم تبدیل شده.

تعداد صفحات : 2

آمار سایت
  • کل مطالب : 21
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 0
  • بازدید امروز : 72
  • بازدید کننده امروز : 72
  • باردید دیروز : 34
  • بازدید کننده دیروز : 35
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 295
  • بازدید ماه : 196
  • بازدید سال : 2175
  • بازدید کلی : 53136
  • کدهای اختصاصی